تبليغاتX
خاموشی


خاموشی

 

و تو ای مادر کاش می دانستی در این سینه سوخته من  چه می گذرد . 

کاش می دانستی حال و روزم را

اکنون تو نگران نان و آب منی و من نگران زنده بودنم .

ای کاش می توانستم هر آنچه را در سینه دارم بر زبانم جاری سازم اما افسوس.....

تو فقط دعا کن مرا ......

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:29 توسط مهسا| |

 

مسير را به راننده گفت و سوار شد. خسته بود و كمي هم سردرد داشت. سردردي كه هر لحظه شديدتر مي شد, بدتر از اون افكار مزاحمي بود كه آزارش مي داد. زير چشمي به راننده نگاه كرد. ظاهر راننده به نظرش خيلي مشكوك بود. چرا همان اول متوجه نشده بود, مسير هم برايش ناآشنا بود. كاش سوار نمي شد. عرق سردي به تنش نشسته بود نمي دانست چه كار بايد بكند؟ احساس مي كرد كه ماشين خالي است و از مسافرهاي پشتي هيچ خبري نيست. بايد كاري مي كرد. نفسش را در سينه حبس كرد و دستش را به طرف دستگيره برد.
كمي بعد اتومبيل با ترمز كشداري ايستاد. راننده و مسافران سراسيمه خود را بالاي سر او رساندند كه بيهوش كف خيابان افتاده بود و هيچ كس علت كارش را نمي دانست. تلفن همراه زن مدام زنگ مي خورد و آن طرف خط مادر نگراني بود كه با صدايي گرفته به شوهرش مي گفت: جواب نمي ده. نمي دونم قرصاش رو خورده يا نه ؟؟

               

                  

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:9 توسط مهسا| |

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

                                            

      

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:32 توسط مهسا| |

به خودم میگم خب نباشه اصلا بره با یکی دیگه، تو هم می تونی بری با یکی دیگه !

اون که از اولش گفته بود که منو نمی خواد، اون که بهم گفته بود وابسته اش نشم . . .


آره اون از اولش گفته بود، گفته بود که ماله من نیستش و صرفا دوستیم

اما، اما . . .

دلم به حرفاش گوش نکرد، آخه از وقتی دیدش اونو خواست.

با تمام وجودم خواستمش،

با تمام نیازم فریاد زدمش.

همه جوره قبولش داشتم مثه یه بت پرست می پرستیدمش.

زمان میگذشت و من بیشتر از پیش میخواستم که کنارش باشم،

تا اینکه یه روز به من گفت که از نظر احساسی وابسته کسی دیگه شده .

تازه همون موقع بود که حرفاشو شنیدم،

تازه همون وقت بود که عمق حرفاشو احساس کردم

و یه دفعه وجودم از تلخیه تنهایی پر شد . . .

حالا من موندم و دل رفته به باد

واسه من شعر و غزل رفته به باد

منم و وحشت تردید یه عشق

به گمونم دل من رفته به باد

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:22 توسط مهسا| |

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او

 نشان دهد مردمی که در  آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند.

 آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی  مهمان بودند

 در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:

 نظرت در مورد  مسافرتمان چه بود؟

 پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

 پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه  کردی؟

پسر  پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید:

 چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

 

 پسر کمی  اندیشید و بعد به آرامی گفت

 فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا

 ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها  رودخانه ای دارند که نهایت ندارد

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان  را دارند.

 حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!

 با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

  بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم

پدر، تو به  من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم

       مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

  این تصاویر حقایقیست 
 
        که همه ما در روزمرگیمان
 
          به راحتی از کنارآنها عبور میکنیم

  

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:1 توسط مهسا| |

اگه کسی دلت رو شکوند، بازم دوسش داشته باش ولی هیچوقت دل کسی رو نشکون که دوستت داره. پس یادت باشه دل منو نشکونی چون دوستت دارم
----------------------------------------------------------------------------

دیروز تو کلاس ریاضی داشتم به تو فکر می کردم، اما هر چی فکر کردم نتونستم حساب کنم که چقد دوستت دارم

----------------------------------------------------------------------------

چطور می تونی به بارون بگی نباره وقتی که ابرها هستند. چطور می توی به برگ بگی نریزه وقتی که باد هست. چطور می تونی به من بگی عاشق نشم وقتی که تو هستی

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:53 توسط مهسا| |

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها وبه به كارهاي اونها نگاه مي كنه .
هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشته پرسيد: شما داريد چه كار مي كنيد؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي راباز مي كرد گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعا ها و تقاضا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .
مرد كمي جلو تر رفت ، باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شما چه كار مي كنيد؟
يكي از فرشته گان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم مرد كمي جلو تر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اينجا چه مي كنيد و چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است .
مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب ميدهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چه گونه ميتوانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده ، فقط كافيست بگويند خدايا شكر

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط مهسا| |

 

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و گفت چه ميخواهی؟
دخترک جواب داد برادرم خيلی مريض است می خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چی بخری عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزی در سرش رفته و بابام می گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره نمی فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلی مريض است و بابام پول ندارد و اين تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر ميکنم اين پول برای خريد معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم .
فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:56 توسط مهسا| |

 
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!
 
دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
 
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش
 
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد
 
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند
 
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
 
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره
 
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
 
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه
 
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
 
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله
 
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
 
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است
 
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
 
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه
 
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
 
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه
 
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
 
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي
موني
 
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
 
الاغ گفت: آره
 
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
 
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم
 
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد
 
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد
 
نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم  هايتان را کور نکنه
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط مهسا| |

مردی می‌خواست یک طوطی سخنگو بخرد؛ طوطی‌های متعددی را دید و قیمت جوان‌ترین و زیباترین‌شان را پرسید.

فروشنده گفت: «این طوطی؟ سه چهار میلیون...» و دلیل آورد: «این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!»

مشتری به دنبال طوطی ارزان‌تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: «پس این را می‌خرم که پیر است و نباید گران باشد.»

- «این؟!... قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه.»

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "این که مردنی است و حتماً ارزان...»

- «این؟!... نه آقاجون قیمتش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه.»

مرد که نمی‌خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره کردد که بال و پر ریخته بر کف قفس بی‌حرکت افتاده و لِنگ‌هایش هوا بود... انگار نفس هم نمی‌کشید.

- «این یکی را می‌خرم که پیداست مرده، حرف که نمی‌زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد...»

- «این یکی؟!!!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!»

- «آخه چرا؟ مگه اینم شعر می‌خونه؟»

- «نه...! شعر نمی‌خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه! اصلاً هیچ کاری نمی‌کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد...!»

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:44 توسط مهسا| |

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش رادرخانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خداشد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش راپاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

اودوباره بلند شد،خودش راپاک کردو به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش راعوض کردوراهی خانه خداشد.

درراه به مسجد،با مردی که چراغ دردست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد:(( من دیدم شما

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، ازاین رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان  تشکر می کند و هر دوراهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را درراه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک باردیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:38 توسط مهسا| |

 

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم
همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش
بعد از چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟ =))

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:59 توسط مهسا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:16 توسط مهسا| |

وقتی بچه بودم همیشه برام سوال بود که چرا همه اصرار دارن به دوره کودکی خودشون برگردن؟!

همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ شم و وارد دنیای آدم بزرگ ها بشم، تا کارهایی که اجازه نداشتم رو انجام بدم ...

روزهای کودکی پر از سرزندگی و نشاط و هیجان بود که در تمام لحظه هاش نبض زندگی جریان داشت

روزهای خوبی که کنار کسانی زندگی می کردیم که اکنون نیستند

روزهای شادی که خیابون ها ، کوچه ها، خونه ها پر میشد از هیاهو و صدای خنده ها

روزهایی که دنیا برام خیلی خیلی بزرگ بود و تنها نگرانی، ترس از گم شدن تو این دنیای به این بزرگی بود

اون روزها گذشت بزرگ شدیم...

خیا بون ها ، کوچه ها، خونه ها خالی از هیاهو شدند

اون نشاط و هیجان از بین رفت. همه دلمرده شدند.

کوچه های بازی ما که برامون بزرگ و آشنا بود الان به قدری نا آشنا و تنگ هستند که برای عبور دو رهگذر از کنار هم جایی ندارند.

همه ما بچه های دیروز دنیاهامون رو از هم جدا کردیم، دیوار دلامون رو از تنهایی ساختیم و غریبه شدن با هم رو واسه خودمون عادت کردیم

الان همه از هم دوریم و بی تفاوت از کنار هم عبور می کنیم،

نگاه های گرم و دوستانه دیروزمون به نگاه های سرد امروز تبدیل کردیم

دردهای امروز دوستان دیروز را تماشا می کنیم و بدون ذره ای دلسوزی از کنار آن ها میگذریم

" روز گار غریبی است نازنین "

گذشت و می گذره

اما کاش واسه بیرون اومدن از دنیای کودکی ام عجله نمی کردم

تازه فهمیدم که دنیای آدم بزرگ ها رو دوست ندارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:26 توسط مهسا| |

به سفیدی صورتش نگاه کردم،

به چشمای بی نورش،


نمی تونست حرف بزنه اما من تو نگاهش می خوندم که می گفت : پشیمونه

اما دیگه فرصتی واسه گفتنش نداشت و فقط نگاه می کرد.

یاد آخرین دیدارمون افتادم که خیلی ساده رفت بی هیچ فرصتی برای خداحافظی . .

هنوزم نمی دونم چرا رفت !

وقتی رفت نگاش سرد بود و لباش رو با سکوت تلخ و عذاب آور دوخته بود

رفت ... آره رفت حتی برنگشت تا نگاهم کنه.

الان دوباره روبرومه اما هنوزم نگاهش سرد و بی روحه و لبانش هنوز هم بسته،

تنها تفاوتش با اون موقع اینه که ته نگاهش یه پشیمونی موج میزنه و رو لبانش واژه های تاسف ماسیده

اما دیگه دیر شده، خیلی دیر

دیگه هیچ فرصتی واسه بیانشون نداره

اون رفت واسه همیشه ی همیشه . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:7 توسط مهسا| |

 

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت:

چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین

خانم گفت:

اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم

پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:

خب، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم

خانم و پری سخت نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه !

پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:42 توسط مهسا| |

  و در آخر ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:38 توسط مهسا| |

معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد : سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟


معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد :

چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت و سياه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !

دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم.... مادرم مريضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنيم که ديگه از گلوش خون نياد .... اونوقت می شه برای

خواهرم شير خشک بخريم که شب تا صبح گريه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من يه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:25 توسط مهسا| |

          

  مامانم میگه:  "دو تا عاشق نباید به هم برسن...
آخه تا وقتی که ازدواج نکردن حتی بدیهای همدیگه رو هم دوست دارن... گاهی وقتا اصلا بدی رو نمیبینن... همه چی عالی و خوب و قشنگه...
ولی اگه ازدواج کردن و وقتی زیر ِ یه سقف با هم زندگی رو شروع کنن اخلاقِ گند و عادتهای بدِ همدیگه رو میبینن و شروع میکنن به دعوا و ایراد گرفتن و... تا جایی پیش میرن که انگار نه انگار روزی روزگاری واسه یه تار ِ موی همدیگه می‌مُردن...
اگه دو تا عاشق به هم نرسن شاید خیلی سخت باشه اما خیلی خوب میشه میدونی چرا؟
دنیا خیلی کوچیکه... یه روزی بعد از 20 سال 30 سال یه جایی وقتی رو در رو بشن:
1- هم تو دوران پیری عشق رو حس میکنن و مثلِ همون قدیما ضربانِ قلبشون تند میشه و به مِن مِن میفتن و لپاشون گُل میندازه...
2- هم اینکه با دیدنِ عشقشون احساس ِ جوون شدن میکنن... موی سفید یا سر ِ کچل یا چروکهای دست و صورتِ طرف هم براشون قشنگه چون عشقشونه... عشق ِ جادوان و موندگارشونه..."

خودم ۵0% با حرفای مامانم موافقم... به نظر ِ من عشق در نرسیدن نیست... عشق در وفاداری و صبر و گذشته... شاید ظاهرا غیرممکن باشه ولی لیلی میتونه... اما مجنون...؟؟!!!

بهترین مثال: خدا لیلاست و ما مجنونِ اوییم... و همه‌ی ما بالاخره به خدا میرسیم... پس عشق در نرسیدن نیست... در وفاداری و

                                                     صبر و گذشت است...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:58 توسط مهسا| |


 
زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:44 توسط مهسا| |

 

خانومی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانوربدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد.... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!


نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:39 توسط مهسا| |

روی یه نیمکت داخل یه پارک کوچیک می نشینم و سرم را به عقب خم میکنم و چشمانم را می بندم و به موسیقی:
" آواز زندگی " که توسط گنجشک های روی درخت در حال اجراست گوش می دهم.

در سکوت ذهنم با آن ها هم صدا می شوم و می خوانم، لذتبخش ترین سرودی است که شنیده ام.چشمانم را باز می کنم و به عبور آدم ها از کنارم دقیق می شوم.
عده ای با چهره های گرفته، خسته از روز سپری شده و بی تفاوت به حضور من و موسیقی در حال اجرا عبور می کنند،برخی دیگر به قدری درگیر تعلقات خود هستند که اصلا حواسشون به موسیقی آسمونی نیست،گروهی دیگر رقص کنان از کنارم با لبخندی می گذرند، حرکات و نگاهشون با موسیقی در حال اجرا اجین شده و هارمونی زیبایی ایجاد می کند شوق و لذت و هیجان در وجودشان سرشار است، چشمانم را دوباره می بندم تا خاطره این صحنه همیشه در خیالم حک شود.
احساس پرواز میکنم، به آسمان آبی بالای سرم نگاهی می اندازم.
گروه موسیقی گنجشک های دوره گرد در آسمان پر می گشایند و می روند تا در جایی دیگر باز هم سرود زندگی را سر دهند.من هم با آن ها می روم، می روم جایی دیگر تا برای زنده گانی دیگر سرود زندگی ام را سر دهم...

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:29 توسط مهسا| |

 

روزها را با حسرت دیروزها و امروزها سپری می کنیم و از فرداها گوری برای دیروزها و امروزها می سازیم.

خاطراتی که از گذشتن دقایق داریم تبدیل به غباری کمرنگ و کمرنگ تر می شود،


ناباورانه به روزهای از دست رفته نگاه می کنیم و نمی دانیم که چگونه آن روزها از کنار ما گذر کردند و ما چه ساده و مفت آن ها را باخته ایم.

زندگی قمار دقیقه ها و ثانیه هاست و در این قمار برد با کسی است که از ثانیه های که در دست دارد بهترین استفاده را بکند.

پس باید قبل از این که زمان جبران نیز از دست برود تکانی به خود بدهیم

پس با گام هایی استوار، گردنی برافراشته و با چشمانی بیدار به سوی آینده بتاز و از دقیقه ها و ثانیه های باقی مانده دردست درست استفاده کن.

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:9 توسط مهسا| |

داشتم با ماشینم می رفتم سرکار که موبایلم زنگ خورد
گفتم بفرمایید الوووو... فقط فوت کرد!
گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت کن .دو تا فوت کرد.
گفتم اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دو تا فوت کن دو تا فوت کرد.
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دو تا فوت کن دو تا فوت کرد.
گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت کن اگه میتونی بیای دو تا فوت کن دوباره دوتا فوت کرد .
با خوشحالی گوشی رو قطع کردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادکلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار میای خونه ؟ اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دو تا فوت کن .

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:25 توسط مهسا| |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتشرفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمامصورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر همکه کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

بیست سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:22 توسط مهسا| |

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:19 توسط مهسا| |

 

در ییمارستان دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمامی چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای بیرون ، روحی تازه می گرفت.

مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت: این پارک دریاچه زیبایی داشت.

مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند .

درختان کهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد . مرد دیگر که نمی توانست آنها را  ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم و احساس زندگی می کرد.

                                                   ***

روزها و هفته ها سپری شد . یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند  .

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند.

هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد، در کنال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد !

                                                  ***

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیری هم اتاقیش را وادار می کرده چنین منظره دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟

پرستار پاسخ داد: (( شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا" نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را هم ببیند !))

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:29 توسط مهسا| |

 

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:24 توسط مهسا| |

خدایا پس چرا من زن ندارم؟

زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟

دوتا زن دارد این همسایه ما

همان یک دانه را هم من ندارم

آزانس ملکی امشب گفت به من:

مجرد, بهر تو مسکن ندارم

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

من بیچاره آخر زن ندارم

خداوندا تو ستارالعیوبی

وبر این نکته سوءظن ندارم

شدم خسته دگر از حرف مردم

تو میدانی دل از آهن ندارم

تجرد ظاهرا"عیب بزرگی است

من عیب دیگری اصلا"ندارم

خودم میدانم این"اصلا" غلط بود

در اینجا قافیه لیکن ندارم

تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده

خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟

اگر او را فرستی دیگر از تو

گلایه قد یک ارزن ندارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:32 توسط مهسا| |

۱- روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.


2- روش یاهو مسنجری:
این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!
نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!


3-روش بچه خر خونی:
همون داستان جزوه و این که خودت واردی.
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

4-روش خرکی:
جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.



5-روش مذهبی خفن:
چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری.
نکته:خواهر التماس دعا



6-روش از ما بهتران:
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!


7-روش بچه مثبت:
طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟



8-روش عرفانی: :
میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
نکته:
این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده.


9-روش لوس گری:
یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلال از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.


10-روش شهرستانی:
یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!
نکته:
اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه.


به امید موفقیت........
 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:30 توسط مهسا| |


Design By : m3s

 بهترین سایت خدمات دهی

دستتو بده من بيا تو كد موزيك